When somebody loved me,
Everything was beautiful.
Every hour we spent together,
Lives with in my heart.
And when he was sad,
I was there to dry his tears,
And when she was happy so was I.
When he loved me.
Through the summer and the fall,
We had each other that was all.
Just he and I together,
Like it was meant to be.
And when he was lonely,
I was there to comfort his,
And I knew that he loved me.
So the years went by,
I stayed the same.
But he began to drift away.
I was left alone.
Still I waited for the day,
When he'd say "I will always love you"
Lonely and forgotten,
Never thought he'd look my way,
And he smiled at me and held me,
Just like he used to do.
Like he loved me,
When he loved me.
When somebody loved me,
Everything was beautiful
1 -من اگه دارم از شادی و خوشی می نویسم به این خاطر نیست که خودمو گول بزنم یا بخوام تظاهر به خوشی کنم من فقط و فقط نمی خوام توی این بازی(زندگی)بازنده باشم![]()
2-من اگه دیگه نمی خوام از غم بنویسم. نمی خوام از بدی ها بنویسم به این معنا نیست که بخوام منکر غم و زشتی ها بشم بلکه برعکس می خوام اون ها رو بپذیرم .می خوام به خودم کمک کنم.
نمی خوام همین غمو غصه منو شکست بده...![]()
3-عوض کردن قالبم فقط به این دلیل بود که همه می گفتن دیر لود می شه(وگرنه همه می دونین که من قالب قبلی رو خیلی دوست داشتم)و انتخاب این قالب با رنگ تند(جیغ)واسه این نبود که بگم آره من خیلی روحیه شادی دارم راستش من از مارمولک های این بالا خوشم اومد...![]()
4-نمی دونم چی تو نوشته های من هست که اکثرا فکر می کنن من مرد هستم(یعنی اینقدر خشن هستم) بابا من دخترم...![]()
5-...هیچی دیگه جز سلامتی شما ![]()
این شعر زیبارو تقدیم می کنم به همه دوست داران حمید مصدق و هیچ کس...

و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب نزدیک است))
دل قوی دار،))
سحر نزدیک است))
دل من در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
- پر مرغان صداقت آبی ست-
دیده در آینه صبح تورا می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه،
از آن پاک تری.
تو بهاری؟
- نه،
- بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروان های فرومانده خواب از چشمت بیرون کن!
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی
من تورا با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد،
به عروسی عروسک های
کودک خواهر خویش،
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس.
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من،
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی می بخشد.
کودک خواهر من نام تورا می داند
نام تورا می خواند!
- گل قاصد آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!-
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز،
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز.
باز کن پنجره را!-
- صبح دمید!.
چه شبی بود و چه فرخنده شبی.
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید.
کودک قلب من این قصه شاد،
از لبان تو شنید:
زندگی رویا نیست.
زندگی زیباییست.
می توان،
بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی.
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.
می توان،
از میان فاصله هارا برداشت
دل من با دل تو،
دل هردو بیزار از این فاصله هاست.
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی،
- خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر میخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد؟ -
راستی هنوزم تو شب هات اگه ماهو داري من اون ماهو دادم به تو يادگاري...

بعد از اینکه توی پست قبلی همگی محبت
کردینو
گفتین که راه درستی رو انتخاب
کردم (آخه خسته شدم از انتظار)![]()
تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وقت از غم
ننویسم(تمام تلاشمو می کنم)
که البته این تصمیم بیشتر به خاطر گل روی شما ![]()
دوستای گلم (هرچند بعضی ها بی معرفت شدن )هستش![]()
و همین طور اونهایی که گفتن من شروع کنمو اونا هم دنبالم بیان
(چه کنیم طرفدارا زیادن)
و حتی اونایی که می گن نمی شه
و داری الکی تلاش می کنی![]()
حالا خودتون این شعر بخونین
ببینین سراسر از روح زندگی هستش
منتظر نظرات گرمتون هستم![]()

زندگي روح بلندي دارد
آسمان روح بلندي دارد
آسمان مي خندد
رود در قهقهه است
ماهيان مي گويند:زندگي شيرين است
و درختان سپيدار به اين معتقدند
زندگي ، روح بلندي دارد
ابر ناشکر زمان ، گريه پاييزي کرد
گويي از ساغر لبريز بهار
جرعه اي هم نچشيده است هنوز
و گل سرخ حيات
در عقب شاپرکي
شاپرک گفت :بيا قايم باشک
گل به ديوار زمان چشم گذاشت
شاپرک ، پشت سرش پنهان شد
زندگي يک بازيست
شاپرک گفت : بيا
و گل سرخ که رفت
شاپرک خنده کنان سک سک کرد
بوي نان مي آيد
سفره تازه عروس کولي ، پاي چادر پهن است
و تنورش ، روشن
بوي نان مي آيد
آسمان ، آبي و آرام و لطيف
باز هم مي خندد
و خدا خوشحال است
مي شود خنده زيباي خدا را هم ديد
بوي نان مي آيد
آسمان مي خندد
رود در قهقهه است
زندگي روح بلندي دارد

گل های صحرایی
صبور باش صبور
آسمان گاهي ابري ست
نبايد گريست
ما مي توانيم در مقابل خزان بايستيم
مي توانيم به ابر سياه بخنديم
خزان حقير است حقير
بيا سر را بيرون کنيم از حباب شيشه اي پنجره
و خوشبختي مان را فرياد بزنيم
بيا به تاريکي شب بخنديم
خورشيد با ماست حتي اگر شب باشد
من گل هاي صحرايي را دوست مي دارم
دست باغبان گل را از شاخه خواهد چيد ـ اگر پژمرده باشد ـ
پس غمگين و پژمرده نباش
و مگذار دستي تورا از شاخه جدا کند ـ حتي دست باغبان ـ
درسته که فاصله بين دنياي منو دنياي تو زياد شده
درسته که فاصله بين اشک هاي منو شونه هاي تو زياد شده
درسته که از همه واسه تولدم تبريک شنيدم جز تو که به خاطرت زنده ام
درسته که...نمي دونم...اما
شب تولدت عزيزم هرگز از يادم نمي ره...
تولدت مبارک
Time,It needs time
To win back your love again
I will be there
Love,Only love
Can bring back your love someday
I will be there
I'll fight,baby I'll fight
To win back your love again
I will be there
Love,Only love
Can break down the wall someday
I will be there
If we'd go again
All the way from the start
I woud try to change
The things that killed our love
Your pride has built a wall,so strong
That I can't get through
Is there realy no chance?
2 start once again
I'm loving U
Try, baby try
2 trust in my love again
I will be there
Love, our love
Just shouldn't be thrown away
I will be there
If we'd go again
All the way from the start
I woud try to change
The things that killed our love
Yes,I've hurt your pride
And I know what U've been through
U should give me a chance,
This chan't be the end
I'm Still Lovin' U
جالبه من دارم به کی سلام میکنم؟اصلا مگه کسی باقی مونده؟
یادمه یه روز همین جا از زندگی گله کردم گفتم خسته شدم گفتم دیگه بریدم گفتم دیگه...
اما
همه باهام دعوا کردن
یادته؟
سنگ صبور تنها تو که میگفتی دوستم داری با اینکه نمیشناسیم
دختر ایرونی یادته دعوام کردی
ستاره تو چی؟برام آرزو کردی آسمون دلم ستاره بارون باشه
داداش بهادر گفتی کمکم میکنی
لیلا گفتی از یادت نرفتم
شمیم میگفتی این جارو دوست داری
تنها گفته بودی که غصه ها زود تموم میشه
آرش تو چی؟آقای هیچ کسو یادت رفت؟
بهی تو که همیشه راهنمایی میکردی
هم قفس گفته بودی خیلی ها هنوز دوستم دارن
امیر تو کجایی تو که خودت درد تنهایی میدونی
بهار تو که منو میفهمیدی
کجایین بچه ها؟
یه روزی که آخر خط بودم شما دستمو گرفتین حالا چی؟
آرزو من سنگ صبور میخوام کجا رفتی
ستاره آسمون شبام خالی شده
لیلا بیا برام از گذشته بگو
بهادر آبجی کوچولوت تنهاست
فرشاد منم مثه تو تنها شدم
آرش بیا بگو مریم چی شد
بهی نمی خوای بگی اسممو عوض کنم...
هیییییییییییی
تنها امیدم همین دنیای مجازی بود
دلخوش بودم که اگه تو واقعیت زندگی محبت نیست
اینجا یکی هست که در خونتو بزنه
حتی با اسم مجازی با صورت مجازی
اما احساس های واقعی...
پس یکی بیاد و به من بگه
چی شده اون همه احساس؟؟؟
با باران از راه رسید ...
عشق را در مزرعه ی خالی دلم پروراند
زندگی را در آسمان آبی چشمانش حس کردم
ناگهان...
پاییز عشقم از راه رسید
آری
رفت
ولی هنوز ...
قلبم برای اوست.

ناقوس ها به صدا در آیید
شکوفه ها لب هایتان را به خنده بگشایید
و گل ها با نوای لطیف باد به رقص در آیید !
شاید فرصتی برای زندگی باقی نمانده باشد
از لحظه لحظه زندگیتان استفاده کنید !
رودخانه ها جاری شوید
آبشار ها فرو ریزید
شاید اندکی جلوتر سنگی خارا رو بر شما بسته باشد
انسان ها
ای اشرف مخلوقات
روحتان را در میان سکوت در جزائر هستی به گردش در آورید
نیروی اراده را به کار گیرید
کمر همت ببندید !
زندگی را کشف کنید
با تند باد سرنوشت باید جنگید
باید زره پوشید و با آن مقابله کرد
زندگی را زشت یا زیبا دوست باید داشت
ای جمیع انسان ها اگر زندگی را دوست بدارید
به چشمتان زیبا و به مذاقتان شیرین خواهد بود
من دیر آن را فهمیدم
زمانی که نیمی از آن را
بیهوده
از دست داده بودم
وقتي عکس بچگي هامو نگاه کردي گفتي چقدر بزرگ شدم اما وقتي گفتم دوست دارم آنقدر کوچيکم کردي که احساس کردم هنوز متولد نشدم
مي گفت اينقدر دوستت دارم که اگه بگي بمير مي ميرم...باورم نمي شد...(فقط يک امتحان ساده)بهش گفتم بمير......سال هاست در تنهايي پژ مرده ام!اي کاش....اي کاش امتحانش نمي کرد
تواين دنيا به كسي دل نبند چون اين دنيا اينقدر كوچيكه كه دوتا دل كنار هم جا نميشن ...... ولي اگه به كسي دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه هيچوقت پيداش نميكني
جدی جدی
بچه هاشوخي شوخي به گنجشك ها سنگ مي زنند و گنجشك ها جدي جدي مي میرند
آدم ها شوخي شوخي زخم مي زنند و قلب ها جدي جدي مي شكنند و تو
شوخي شوخي لبخند مي زني و من جدي جدي عاشق مي شوم
سال ها
من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود.
ـ فاصله بين من و تو يك قدم بيشتر نبود ولي افسوس كه ديوار بوديم
ـ آمد سكوتم را شكست وقتي رفت پر از فرياد بودم
ـ من نمي دانم كه چون عاشق شدم او مي رود يا كه چون او مي رود عاشق شدم
ـ دست مرا بگير كه باغ نگاه تو چندان شكوفه ريخت كه هوش از سرم ربود
ـ اي سكوت جاوداني بر لب خاموش گور جاي ده ما را كه دنيا قيل و قالي بيش نيست

معلم پای تخته داد می زد.
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود .
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر" جوانان" را ورق می زد.
برای آنکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد
بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت : اگر یک با یک برابر بود
از میان جمع شاگردان یکی برخاست.
همیشه یک نفر باید یرخیزد....
به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز هم یک با یک برابر بود؟
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود .
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود آن که دستی پاک و قلبی فاقد زر داشت پایین بود .
اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیرو رو می شد
حال می پرسم اگر یک فرد انسان واحد یک بود نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خود بنویسید: یک با یک برابر نیست.
چقدر امروز روز بدی بود با خودم گفتم یه کم دیگه تو خونه بمونم خفه میشم
واقعا دیگه خسته شدم از این تکرار بیهوده دیگه بریدم .
سابق خیال می کردم شاید اگه بمیرم خیلی ها ناراحت بشن هه ...چه خیال خامی
تازگی ها فهمیدم که هیچ کس ناراحت نمی شه شاید یکی دو نفر که اونا هم زود یادشون می ره
این یه حقیقته تلخه <از دل برود هر آنکه از دیده رود>
وای خدا امروز چه روزی بود حالم از خودم بهم می خوره از اینکه یه آدمم
اما به خدا دیگه کم آوردم دیگه نمی کشم من اگه نخوام زندگی کنم باید کی رو ببینم می خوام بمیرم
آره واقعا مضحکه حتی مرگ هم سراغ ما نمیاد هرکی که اومد زود خسته شد. سیر شد.
زندگی پر از حقیقت های تلخه<آدما از آدما زود سیر می شن>
همین طوره هرکی می یاد زود سیر میشه
مث من که از زندگی سیر شدم
مث تو که از من سیر شدی
راستی نوشته هامو می خونی؟
ببین...بازم خیال تو چشامو تر کرد.

سلام همه دوستان اين متني که مي خوام بذارم ممکنه باعث سوء تفاهم بشه
پس من از اول توضيح مي دم
اين چند خط قسمتي از نامه يک دختر به محبوبش است
که در کتاب نامه هاي سرگردان جان کارو به چاپ رسيده
حتما بخونيد و نظراتتون رو بگين
اما بازم ميگم من به هيچ عنوان متن نامه رو تاييد نمي کنم
و اين نامه نظر شخصي من نيست
مردان در چارچوب عشق به وسعت غير قابل تصوري نامردند براي اثبات کمال نامرديه مردان همين بس
که تنها در مقابل قلب شکست خورده يک زن احساس مي کنند که مردند .
مردان تا هنگاميکه قلب زن تسليم نشده پست تر و سمج تر از يک سگ ولگرد .
عاجز تر و توسري خورده تر از زندگيه يک اسير.
گداتر از همه گدايان سامره .
پوزه بر خاک و دست تمنا به پيش گدايي عشق مي کنند
اما تا خاطرشان از تسليم قلب زن راحت شد به يادشان مي افتد که خدا مردشان آفريده
و تازه کمال مردانگي را در نهايت نامردي جستجو مي کنند
يعني شکنجه دادن قلب و به زنجير کشيدن يک زن اسير.......

بگذریم ديشب خوابم نمي برد نشستم فکر کردن به زندگی
که چقدر تلخه چقدر سخته و چقدر سرده
يادمه مادربزرگ مي گفت حقيقت تلخه
راست مي گفت و اين يه واقعيت انکار ناپذيره
اما اين قانون طبيعت و بازياي روزگار واسه چيه
رفتم کتاب دکتر شريعتي رو برداشتم امیدوار بودم جوابمو بگیرم
دکتر این جوری جوابمو داد در واقع حقيقتو گفت و حقيقت تلخه:
دنيا را بد ساخته اند
كسي را كه دوست داري ، تورادوست نمي دارد.
كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند
و اين رنج است .
زندگي يعني اين....
با اینکه دکتر جوابمو داد اما بازم قانع نشدم یعنی هرکاری می کنم دلم آروم نمی شه
واقعا سر در نمیارم هزار نفر میآن تو زندگیت بهت اظهار علاقه می کنن اما اونی که تو دوستش داری
خیلی بی تفاوت از تو میگذره حالا اینکه خوبه بعضی وقتا هم تورو دنبال خودش می کشه
میشه مث همون آهو که می بره تا دم چشمه اما تشنه و خسته زخمی برت می گردونه
گاهی اوقات دلم واسه خودم می سوزه که یه آدمم و به زندگی محکوم
بعضی وقتا هم از این احساس خنده ام می گیره
اما واقعا چرا اونی که تو دوستش داری دوستت نداره؟
آخه اگه معنی زندگی این باشه ترجیح می دم بمیرم چون بی انصافیه بی رحمیه
راستی زندگی یعنی چی؟

