اتل متل يه مادر يه مادر فداكار
اتل متل بچه ها كه اونا رو دوست دارن
آخه غير اون دو تا هيچ كسي رو ندا رن
مامان بابا رو مي خوا د بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقتا بابا چه مهربونه
وقتي كه از درد سر دست ميزاره رو گيج گاش
اون باباي مهربون فحش مي ده به بچه ها ش
همون وقتي كه هر چي جلوش باشه مي شكنه
همون وقتي كه هر كي پيشش باشه مي زنه
غير خدا و مادر هيچ كسي رو نداره
اون وقتی كه بابا جون موجي مي شه دوباره
دويدم و دويدم
سر كوچه رسيدم
بند دلم پاره شد
از اون چيزي كه ديدم
بابام ميون كوچه افتاده بود رو زمين
مامان هوار مي زد شوهر مو بگيرين
مامان با شيون و داد ميزد روي صورتش
قسم مي داد بابارو به فا طمه به جدش
تورو خدا مرتضي زشته ميونه كوچه
بچه داره مي بينه تو رو به جون بچه
هي تند و تند سرش رو بابا مي زد تو ديوار
قسم مي داد حاجي رو حاجي گوشي رو بردار
الو الو كربلا الو الو كربلا پس نخودا چي شدن
كمك مي خوايم حاجي جون بچه ها قيچي شدن
مامان دويد و از پشت گرفت سر بابا رو
بابا باگر يه مي گفت كشتن بچه ها رو
بعد مامان هلش داد خو دش خوا بيد رو زمين
گفت كه مواظب باشين خمپاره زد بخوابين
بعدش بابا سرش رو هي تند تند تكون داد
رو به تما شا چيا چشماشو بست و جون داد
بعضي تما شا كردن بعضي فقط خنديدن
اون هايي كه از بابام فقط امروزو ديدن
سوي بابا دويدم
بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون
هي به خودم پيچيدم
درد غربت بابا نشونه هاي درده
درد غربت بابا غنيمت از نبرده
شرافت و خون دل نشونه هاي مرده
اي اونايي كه امروز دارين بهش مي خندين
براي خنده هاتون دردشو مي پسندين
امروزشو نبينين بابام يه قهرمونه
يه روز به هم مي رسيم بازي داره زمونه
موج بابام كليد قفل در بهشته
درو كنه هر كسي هر چيزي رو كه كاشته
يه روز پشيمون مي شين كه ديگه خيلي ديره
گريه ها ي مادرم يقتون و مي گيره
بالا رفتيم ماسته
پايين اومديم دوغه
مرگ و معاد وعقبي
كي گفته كه دروغه؟
اینو اگه نظر ندین خیلی بی معرفتین
اي فارغ از من فارغ از يادت ني ام
بر من رقيبم را پسنديدي
ولي شادم كه مي داني و مي دانم كي ام
به زخمي خو گرفتم زخم ناپيداي بعد از تو
منم با يك سبد آواز همراهي تو تنهايي
و من حالا به فكرم فكر يك تنهاي بعد از تو
و شعرم شاخه تنگ قفسهاي من من شد
غزل اين يار ديرينه كه شد آواي بعد از تو
و چون رودي كه گم كرده خم دريايي خود را
نمي دانم چه بايد كرد فرداهاي بعد از تو
تو صبحي در شب يلداي من بودي
ولي اينك چه تاريك و چه دلگيرم در اين شب هاي بعد از تو

روزي اگر لبخندش به خانه شادي آورد
اگر بيايد دوباره آن روز حتما مرا خواهد شناخت
هنوز همان فرشته مهرباني خواهد بود
همان كه روحيه مي بخشيد كه درك مي كرد
كه با همه تنهاييش تنهايي هامو پر مي كرد
همان كه مرا مي شناخت
آيا باز هم مرا خواهد شناخت؟
آيا هنوز هم نام مرا به ياد دارد؟
مي داند من در كجا زندگي مي كنم ؟
مي داند وقتي رفت چه بر سر آن خانه كوچك آمد؟
مي ترسم اگر بازگردد و حتي نامم را نداند
من سلام مي كنم
او متعجب از ديوانگي من سر بر مي گرداند
من مي خندم
و او به همراهش مي گويد
تازگي ها ديوانه زياد شده !
من فرو خواهم رفت..........

هر دو از هم دور
واي در من تاب دوري نيست
اي خيالت خاطر من را نوازش بار
بيش از اين در من صبوري نيست
بي تو من تنهاي تنهايم
من به ديدار تو مي آيم
من ميشناختم اورا
نام تورا هميشه به لب داشت
حتي
در حال احتضار
آن دل شكسته عاشق بي نام و بي نشان
آن بي قرار
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نميكرد جز با درخت سرو
در باغ كوچك همسايه
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام ميكشد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير كرده بود.
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :
او پاك زيست
پاكتر از چشمه هاي نور
همچون زلال اشك
يا چون زلال قطره باران به نو بهار
آن كوه استقامت
آن كوه استوار
وقتي به ياد روي تو ميبود
ميگريست.
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
اما براي ديدن تو چشم خويش را
آن در سرشگ غوطه ور
- آن چشم پاك را
پنداشت
آلوده است و لايق ديدار يار نيست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد
روزي اگر ......
چه؟
او؟
نه.
آه..........
نمي آيد.
مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد
كسي با نگاهش
مرا تا درندشت درياي خون برد
مرا بازگردان
مرا اي به پايان رسانيده
- آغاز گردان!
آخرین ذرات مردن توی رگهام نمی میره
با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من
اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم
با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من
با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من
هميشه در دل من با تو
اين چنين نجواست
هميشه تا نفس آخرين بيا كه هنوز...........

خنده زد و گفت: اي دريغ ديگر بهار رفته نمي آيد
گفتم پرنده
گفت اينجا پرنده نيست
اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست
گفتم درون چشم تو ديگر .......؟
گفت ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست
اينجا به جز سكوت سكوتي گزنده نيست .

شعر من وصف دلارايي توست
در ازل شايد اين
سرنوشت من بود
مي سرايم به اميدي كه توخواني
-ورنه
آخرين مصرع من
-قافيه اش مردن بود
از خدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد
تا كه جان دارم و از سينه نفس مي آيد
به تو اي عشق به تو اي يار وفا خواهم كرد
بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند ز گل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان
سلام دوستان
حرفای زيادی برای گفتن دارم ، اتفاقات جالبی افتاده ...
ديدن اون خوابو .. خوندن کتابو ... وجود بعضيا ... رفتنشون ...
ولی الان دوست دارم از يه نفر براتون حرف بزنم که هر وقت بهش فکر می کنم منو ياد
امير کوچولوی قصه ( مسافر کوچولو ) ميندازه ... که پی دوست می گشت ولی...
(ميخوام امروز از يه نفر براتون حرف بزنم که ازش کمی دلگيرم)
نميدونم اينارو می خونه يا نه ،نميدونم...
يه نفر که اون موقع کوچولو بود اونم کوچولوی من دلم می خواست باهاش بازی کنم ،
باهام بازی ميکرد .. باهام حرف می زد ... هر وقت غمگين بودم پای بق کردنام
می نشستو بی اينکه حرفی بزنه نوازشم ميکرد ... خيلی خوب بود مثل خنکای يه ليوان
آب وسط گرما اونم تو کوير ... اما خيلی زود همه چيز تموم شد ... ميدونيد چرا ؟؟؟
چون کوچولوی من بزرگ شد اونقدر بزرگ که ديگه بهم امر ميکنه که برم برای
هميشه...
اونقدر بزرگ که ديگه با من بازی نميکنه مثل آدم بزرگا شده ... ميگه از زندگی
خستس... ميگه من اشتباه ميکنم... آره کوچولوی من ديگه منو نمی فهمه ...
کوچولوک من خيلی زود بزرگ شدی حيف شد .
قصر بلوری خيالمو با دستای تو ساختم و دو تا پنجره هم از جنس احساس اسيرش
کردم تمام چراغاشم از نوع عشق بود و بی نظير اما تو زدی همرو شکستی...
تو از من صدا می خواستی بدون اينکه برات مهم باشه تمام حسم ، روحم مال توه
تو اينو نفهميدی ... تو گفتی که معنی عشقو نمی دونم... ولی اين توئی که نمی
دونی عشق يعنی بهم نرسيدن يعنی توی راه بودن ( آره عزيز من اينه معنای عشق)
تو با بدست آوردن من چيزی بدست نمی آوردی با اون کارت منو برای هميشه از
دست ميدادی ... نتونستم اينو بهت بفهمونم...
و اين يادت باشه که آدما از هم ياد ميگيرن ولی تو گذشتو به من يادندادی، تا از خودم
به خاطرت بگذرم... تو ميتونستی يه بارم که شده بيای به سرزمين من بعد تفاوتشو
احساس ميکردی..
اما مهم نيست تو ميری و منم به نبودنت عادت ميکنم اونوقت بازم مثل قديما ميشم يه
اتاق خالی و آسمونو ،خدا.................
دوست دارم که خوشبخت بشی اينو از ته قلبم ميگم![]()
آسمون به خاطر من كه دلم بشكسته
من به خاطر عزيزي كه ز دستم رفته
ميخوان امشب تا سحر گريه كنن
در طريق مرد بودن همچو كوه درد باش
يا مزن حرفي ز مردي يا حقيقت مرد باش
من نگويم كه سمندر باش يا پروانه باش
گر به فكر سوختن افتاده اي مردانه باش
از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم.
جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ .
اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه.
وقتي در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم.اما پهلوي هم شلوغ بود با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و يعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم.
نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم.
با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم.
دستان نازنين رو گرفتم واونا رو بوسيدم. اشك توي چشمام حلقه زده بود واينبار او ن بود كه اشگهاي مرا با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك ميكرد. از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت.
موهاي مشكي بلند وصاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود .صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته،نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش. قد بلد بود،تقريبا" هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود.
بغلش كردم.گفت احمد من ميترسم.
در حاليكه توي بغلم ميفشردمش ،پرسيدم ، از چي ؟
از اينكه نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم. نكنه به خودم بيام وببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي.
سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسيدم. يك بوسه گرم و طولاني .اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن.
چشماش رو باز كرد.گفتم خب : خوابي ؟
گفت : نه .
دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم وگفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني. اينبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد.
تريا پاتوق عشاق بود به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر ونيمي بود كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم ميدونستند تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن. به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي ميخوري تا سفارش بدم.از من پرسيد تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسيدم تو چي گفت: منم مثل تو پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم جوجه كباب، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود .
دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود يادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم. منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا " يكي بود.
تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم.
نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد .
اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مياي پيشم.
آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ٌ فردا خودم ورو بهش
مي رسونم.
فكر ميكردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت
خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه.
پايان فصل سوم
××××××××××××××××××××
وقتي اين يكي بود اون يكي نبود وقتي اون يكي بود اين يكي نبود......
خلاصه ما هم نفهميديم كه كي بود و كي نبود اما فهميديم كه هيچ وقت اين يكي با اون يكي نبود
ولي اي كاش هيچ كس تنها نبود
من تو را به خلوت خدايي خيال خود
بهترين بهترين من خطاب مي كنم
بهترين بهترين من..........
من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم
وقتي كه او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن...........
در بهار زندگي سرمست از باده ي جواني
همچون پرنده اي نغمه خوان بر بام خيال
آواي شور انگيز پيروزي سر داده بودم
غافل از اينكه آن سوي زندگي
چهره اي ديگر داشت.........
من هميشه اين چنين به سويش ميرفتم لخت و برهنه
نگاه پر نيازش را به من دوت با چشماني لخت و برهنه
نگاهش نمودم فورا سرم را به زير انداختم چون او هم بود لخت و برهنه
لحظه اي درنگ نمودم مرا نزد خود خواند با كلامي لخت و برهنه
دستش بعد از نوازش گونه ام بر سينه ام غلتيد لخت و برهنه
با كلامي زمزمه كرد بخواب لخت وبرهنه
چطور مي توانستم نپذيرم چرا كه او كيسه كش حمام بود.![]()
اینو یه دوسته عزیز گذاشته امیدوارم لذت ببرید.
جز اين جمله ها چيزي ندارم
آخه کي باشم ؟ من که دارم دلمو مينويسم، دل ساده مو مينويسم
جرمم اينه که مينويسم
کاش مثه قديما بود ... آدم مي تونس بنويسه
مثه نيما ، مثه ماث
يه روز ميرم پيش خدا ، شکايت شما بنده هاشو ميکنم
فک کردين بي کسم ؟
نه ، فکرکنم منم واسه خودم خدايي دارم
اگه اينجام ، دلتنگيام منو اينجا کشونده
اگه ميگم يه حسي اينجا تو رو ميخواد ، راست ميگم
آخه ميخواد ،خودم بگم . دلم که دروغ نميگه ، ميگه ؟
نميگم دلم يه درياست
ميگم خيلي کوچيکه ، نرنجونش ، من مثه آدم بزرگا نيستم
اين روزا با يه حرف کوچولو ، زودي از هم مي پاشه
دلم بد جوري گرفته ست ، نه مثه يه هواي ابري
آخه هواي ابري بارون داره ، بارون دلتنگي شو مي شوره
انتظار اين بارون ديگه داره ميگيره منو از دنيا
ولي هميشه يادت باشه دلم کم چيزي نيست ...
درسته کوچيکه ،
ولي نميدونم چرا اين همه تو رو ميخواد اي دختر زميني...
گمان کردم که با من هم دل و هم دین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
اين نامه را در پايان روزي سرد و غم انگيز برايت مينويسم اسمان پر از ابرهاي سياه
است و دلم سخت گرفته تصوير تو اكنون درمقابلم جان گرفته و چون
خواب در چشمانم مي چرخداميد زندگيم محبوب من دوستت
دارم به حد پرستش اما مهربانم اين را بدان من هميشه تو را دوست خواهم
داشت و تا زنده هستم به عشق تو وفادار خواهم ماند تو گل زيباي
زندگي مني تو تنها كسي هستي كه توانستي بر قلب ويرانم اشيان كني مطمئن
باش براي من جز تو كسي وجود ندارد و نخواهد داشت قول
ميدهم......
اي گل خوشبوي زندگيم كاش ميدانستي كه چقدر دوستت دارم و
همه چيز را در كنار تو ارزوميكنم و بدون تو هيچم هيچ..
.
مهربانم اميدوارم روزي كه ميميرم قلبم را از سينه ام بيرون بياوري و ببيني كه روی
ان چه نوشته شده است ان روز اگر اين سعادت نصيب من شود خواهي
ديد كه روي ان نوشته شده دوستت دارم براي هميشه........
كاش بياد بياوري كه کسی هم در اين زمان پر فساد وجود دارد
كه در تاريكي هاي زندگي بخاطر عشق پاكي ميسوزد خاكستر
ميشود واين عشق عشق بزرگ توست
محبوب من خواهش ميكنم فراموشم مكن چون من هرگز تو را فراموش نميكنم
مهربانم اگر کسی واقعا عاشق شد هرگز ديگر به شخص دومي دل
نخواهد بست و در مورد تو اي عزيز زندگيم من اينچنين هستم ....
محبوب عزيزم هرگاه ديدي دارند جسد هیچ کس را به
گورستان ميبرند بياد من چند قدمي به دنبالش برو و اشك بريز چون اين
جسد درست مثل جسم بي جان من است كه سوخته و خاكستر شده و
همانگونه كه از خاك بوجود امده به خاك سپرده خواهد شد...
براي من خدا يکيست و تو هم يكي اين قاموس هر هیچ کس است كه واقعا
كسي را از صميم قلب دوست دارد....
عشق اگر با حقيقت تؤام باشد هميشه پايدار خواهد ماند و حتي مرگ هم
قادر نخواهد بود شكوه عشق واقعي را از بين ببرد
عزيزم اين را بدان كه هيچ گاه نميتوانم فراموشت كنم و تا زنده ام به ياد
توام و با ياد تو از اين دنيا ميروم اين را مطمئن باش......
اومدم به تو ، به گمشدم ، به عشقم بگم که چقدر دوستت دارم اما گفتی برو بعداً بیا !
روز اول که اومدم نذاشتی حرفی بزنم ... روز دوم جواب سلامم رو ندادی و روز سوم حتی منو نگاه هم نکردی
تازه فهمیدم همون روز اول منظورت از بعداً ، هیچوقت بود
من گمشده ی تو که نبودم هیچ ، مزاحمت هم بودم
امیدوارم روزی بفهمی که لیاقت تو رو هیچکس الا من نداشت و بیای بگی دوستم داری
اما فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه. میدونی چرا ؟
چون تو اگه دوستت دارم رو هم فریاد بزنی من زیر خاک چیزی نمی شنوم
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ****
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد *****
گلويم سوتكي باشد بدست كودكي گستاخ وبازيگوش ****
و او يك ريزوپي درپي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد. ****
وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد ****
بدين سان بشكند دايم سكوت مرگبارم را ****
به یاد دکتر علی شریعتی
يه زورق شكسته يه ماهيگير تنها
يه ماهيگير كه دريا دنياي باورش بود
خيال صيد ماهي اميد آخرش بود
يه ماهي كه حواسش به آينه هاي نور بود
فكر شب عروسي تو حجله ي بلور بود
ماهي شده بود باورش تور اگه بندازن سرش
ميشه عروس ماهي ها شاه ماهي ميشه همسرش
ماهي نميشد باورش تور اگه بيفته سرش
نگاه گرم ماهيگير ميشه نگاه آخرش
ماهي نفهميد چه كسي سينه ي بختشو دريد
كدوم لب گرسنه اي شيره ي بختشو چشيد
ماهي لباش ميخنديد به قحطي صداقت
به دشنه اي كه خورده تو سفره ي رفاقت
ماهي هرگز نفهميد بازو و بند صياد
نمي شه عشق شيرين براي قلب فرهاد
يك دانه ي گندم طلايي از تشت طلا گران بها تر
در حادثه هاي ناگهاني سالم ز مريض مبتلا تر
آسوده مباش كه بي نيازي يك آن دگر پر از نيازي
آنجا كه تو فرعون زماني در تيررس باد خزاني
و بر آن غبطه مخور چرا كه از دست رفته است
در غم آينده نيز مباش چراكه هنوز فرا نرسيده است
زندگي را در همين لحظه گذران و آن را چنان زيبا بيافرين
كه ارزش به ياد ماندن را داشته باشد .
زمستان بهونه است برف از آسمون خسته میشه!!
پاییز بهونه است برگ از درخت سیر میشه!!
وبلاگ بهونه است هیچ کس دلش براتون تنگ میشه؟
......
زندگی رسم خوشایندی نیست .
زندگی اجبار است .
لاجرم باید زیست..............
خداي چه كنم؟..... بايد رفت......... اما كو پاي رفتن ؟..........
كجا ميشه رفت بدون دل ؟.........................
چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟...........
چشمان نازنين التماس ميكرد.......... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر ميكرد.....
دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان .....نرو.......
پاهام توان حركت را نداشتن........
اما بايد ميرفتم . ساعت نزديك چهار صبح بود. امير گفت كجا ميخواي بري . خب يه استراحتي همين جا بكن . فردا هم كه جمعه است وتعطيل.
پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)...... بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت : هر جور راحتي.
انگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن . و ا رفتم برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يكمرتبه خاموش شد. چه بايد ميكردم. بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم . خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم
سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو رو ي فرمون گذاشتم اصلا" قدر ت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهمو دور كردم در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون سرازير ميشدم به طرف پايين . راهم رو به طرف خيابون پهلوي وسپس اتوبان شاهنشاهي كج كردم (ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك مي شستيم)
اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز يه چيزي حدود پنجاه تا صد متر ماشين رو زمين سر ميخورد .
در سكوت كامل و آرام رانندگي ميكردم. مثل بچه آدم . جوري كه اصلا" از من بعيد بود .
تو فكر بودم و اصلا متوجه محيط اطراف نبودم كه يه مرتبه به خودم اومدم و ديدم جلوي در خونه هستم . ساعت كمي از شش صبح گذشته بود.وقتي در خونه رو باز كردم پدرم رو ديدم كه داشت آماده ميشد بره كله پاچه بگير .......
سلام كردم........
جواب سلامم رو داد و گفت : چه عجب سحر خيز شدي؟ ظاهرا" متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم.
ادامه داد : مهموني ديشب خوش گذشت .گفتم بد نبود
پرسيد: كي اومدي خونه ؟
گفتم : الان.....
يه نگاهي به من كرد وگفت : پس خيلي خوش گذشته .... خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه. منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب . خيلي زود خوابم برد
نزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم. در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلويم ميزد، ميگفت : بلندشو چه قدر ميخوابي. مگه كوه كندي .....بلند شو ....يا الله بلند شو........
بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينم دردشون چيه ؟
با خودم فكر كردم .من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه .......پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد.....گفت نه......
پرسيدم هيشكي ؟......
گفت : اصول دين ميپرسي ؟ و ادامه داد. گفتم نه...... فقط.......
گوشام تيز شد.
فقط چي ....
فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه.....بنظر شما اشكالي داره يا بايد از شما اجازه مي گرفت......
اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلمه پريد . نازنين بود زنگ ميزد .......
بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم.به زنگ دوم نرسيد صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم.
با بغض گفت : كجايي ؟
گفتم : به خواب مرگ فرو رفته بودم
دستپاچه گفت : خدا نكنه
گفتم الان حالم از صدتا مرده ام بدتره نميدوني ديشب با چه جون كندني دل از خونه تون كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد .
نازي گفت : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم .تو رو خدا ، ....تورو ..... خدا هرجوري ميتوني خودتو به من برسون .
بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم.
با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم .كه مادرم جلوي در يقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر كجا..... ما هم مادرتيم مثل اينكه ها.سهمي داريم . تو كه دايم يا اينور و اونوري يا وقتي هم خونه اي خوابي . يه ماچ مامان خر كني كردمش و گفتم ما كه در بست كوچيك شماييم . تازه بخشش از بزرگونه.
خنده اي كرد وگفت : برو ...برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نميشدي ،برو .....برو كه طرف منتظره ........
بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد........
پايان فصل دوم
××××××××××××××××××××
هر روز غريبه اي مرا مي پايد
عاشق شده بر دو چشم مستم شايد
امروز دلم حقيقتي را فهميد
ديوانه ز ديوانه خوشش مي آيد
ديگر به اعتماد كه بايد بود ديوار اعتماد فروريخت.........
آه اي رفيق
آه اي رفيق
من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما....
دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد.
نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه
نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه
شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره
هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...
منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته
بله اسير شديم و رفت
اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد
ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله.
بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن.
دستاش تو دستم بود ،داغ داغ.
اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود.
واقعا" عجب چيزي اين عشق .
يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق.
داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم.
در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني.
بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟وميخواد در آغوش تو زندگي كنه و بميره ؟
چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ......
براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و
ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد .
هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .
هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .
اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت .
و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.
پايان فصل اول
××××××××××××××××××××
دوستان نظر بدین تا بقیه شو بذارم
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفتي كه جان در بدني....
طفلكي تازگي آدم شده بود*******سنگي تو شيشه ي فردا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي ميگشت*******خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
ديگه زنده ها براش مرده بودن*******خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هرگز نميخواهم بسنجم ارزش او را
هرگز نميخواهم بينديشم كه او خوبست يا بد
من ميروم با او
كه از جان دوستش دارم
دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
هنوزم ديدن تو برام مث عمر دوبارس
هنوزم وقتي ميخندي دلم از شادي مي لرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنيا مي ارزه
ولي افسوس توروخواستن ديگه ديره
ولي افسوس با نخواستن دلم آروم نميگيره
كاش مي شد ديدنت رويا نبود ....
گفته بودي با تو ميمانم ولي!....
رفتيو گفتي كه اينجا جا نبود! ....
ساليان سال تنها مانده ام....
شايد اين رفتن سزاي ما نبود....
من دعا كردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود....
باز هم گفتي كه فردا ميرسي! .....
كاش روز ديدنت فردا نبود
داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست
اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود،
اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين
طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي
توانست انجام بدهد
چه ساده گذشتيم و گذاشتيم بر ما بگذرد ...
چه ساده دل گفتيم و شب بازي را از ما برد ...
چه ساده تنها شديم و درد وجود را گرفت ...
چه ساده خنديديم به خود تا کسي به ما نخندد ...
چه ساده تمرين بوسه کرديم تا اشک مرحم دردهايمان نباشد ...
چه ساده باختيم تا برنده غرور باشيم...
چه ساده خاطرات را به عشق زندگي دانستيم...
چه ساده خود را به گوشه اي غمزده ساختيم تا کسي نخواند بازي روزگار را ...
و چه ساده باور کرديم که ديگر براي هم نيستيم.
جرعه ای زمزمه را مزمزه کرد
از کنارم برخاست
راه افتاد بسوی خورشید
وقتی از سینه کش کوه گذشت
بغض من نیز شکست
