بي وفا بود که رفت راحت و آرام از مقابل شقايق ها گذشت آنقدر بي خيال که گويي هرگز برايش درد و رنج بابونه ها مهم نبود بيرحم و سنگدل چشم هاي گريان را ناديده گرفت او با تمام هستي اش رفت غافل از قلب هايي که به خاطرش مي تپيدند و شکسته بودند گويي التماس هيچ دستي برايش مهم نبوده انگار پاييز را نمي ديد که بي صبرانه منتظر بود پا روي جاي پايش بگذارد . او رفت و گفت منتظرش بمانيم و من همچنان تا ابد همين جا همراه با تمام اشک هايم کنار پلکان شک و ترديد در انتظارش خواهم ماند اما هميشه حس غريبي به من مي گويد که او اگر مي خواست برگردد هرگز نمي رفت.....
چندتا سوال دارم
خیلی دلم می خواد بدونم وقتی رسیدی بهش چه حالی داشتی؟
حتما خیلی خوشحال بودی
تو چی؟تو دلت نمی خواد بدونی من چه حالی داشتم ؟
حتما نمی خوای بدونی اصلا برات مهم نیست وگرنه من الان تنها نبودم
به نظرت قد من دوست داره؟ فکر نکنم
اما تو چی قد من دوستش داری؟حتما بیشتر از من
حالا راستشو بگو تو عاشق کدوم بودی ؟
هوس کدوم بود ؟
لابد می گی من
پس من چی بودم؟ قلب من چی بود ؟
یه گل یه مشت خاک یه پاره سنگ
اصلا من قلب داشتم؟
حتما می گی نداشتم وگرنه دل به توی بیدل نمی بستم

درست یکسال پیش من بودم و تنهایی
خیابان و ازدحام مردم
تنها و خرسند از این تنهایی
تو آمدی با آن اسب آهنین سیاهت
نگاه کردی و دل نبستم
لبخند زدی و بی خیال خندیدم
دام انداختی اما گریختم
و باز فردا تکرار قصه امروز
و آنچه نباید !
دل بستن
اما نه با نگاه اول
با تداوم نگاه در روزهای بعد
می خواستمت اما نه!
محتاج بودم به خواستنت
مشتاق به دیدنت
و معتاد به طنین نفس هایت
و حالا می خواهمت هنوز
مشتاق تر از دیروز.....
نرو
بمان که تنهایم
اگر بی من می روی تنها نرو
چراغ ها همه روشن بود دلم اما تاریک
پیراهن سپیدش صورت کوچه را نوازش می کرد
آرام گام بر میداشت
متین راه می رفت
دستانش می لغزید در دستانت
جای دستانم خالی من عمری این دست هارا عاشق بودم
که هر از گاه از پشت سر بیرون می آمد با یک شاخه گل
لب هایش صمیمانه می خندید وقتی چشمانت نگاهش را می دزدید
یاد چشم های پر تمنایم به خیر
چشمانم مثل یک عطش مثل یک حس نرم و پر کشش
در چشمهایت خیره می ماند
و تو انگار نمی شناسی تمنای دل کوچک و ناشکیبم را
تو انگار نمی بینی
و یا می بینی و بی اعتنا می گذری
و باز این اشگ است که مرحم دردهایم می شود
آه!محکم بگیر دست تازه عروست را
وگرنه گم می شود در پس کوچه های غم ..........
من امشب اونقدرخسته ام كه مي خوام فرياد بزنم
اونقدر بلند كه همه آدما صدامو بشنون دلم مي خواد فرياد بزنم و فقط بدونم چرا ؟ که چرا اين جوري شد
يعني آخرش اينه ؟ پس اون همه عشق و محبت چي شد
اون نگاه هاي عاشق که تمام وجودم رو مست خودش مي کرد
همش بايد به خاطره ها بپيونده؟
تکليف اون همه حرفاي قشنگ و آبي چي ميشه ؟
انگاري بايد تو خاطره ها بمونه چون من الان تو اتاقم تنهام با يه بغض با يه يادگاري
با يه زخم زخمي که هميشه داغه زخمي که تا هميشه قلبمو آتيش مي زنه.......
مشت می کوبد
بر در پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم.......

