معلم پای تخته داد می زد.
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود .
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر" جوانان" را ورق می زد.
برای آنکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد
بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت : اگر یک با یک برابر بود
از میان جمع شاگردان یکی برخاست.
همیشه یک نفر باید یرخیزد....
به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز هم یک با یک برابر بود؟
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود .
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود آن که دستی پاک و قلبی فاقد زر داشت پایین بود .
اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیرو رو می شد
حال می پرسم اگر یک فرد انسان واحد یک بود نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خود بنویسید: یک با یک برابر نیست.
چقدر امروز روز بدی بود با خودم گفتم یه کم دیگه تو خونه بمونم خفه میشم
واقعا دیگه خسته شدم از این تکرار بیهوده دیگه بریدم .
سابق خیال می کردم شاید اگه بمیرم خیلی ها ناراحت بشن هه ...چه خیال خامی
تازگی ها فهمیدم که هیچ کس ناراحت نمی شه شاید یکی دو نفر که اونا هم زود یادشون می ره
این یه حقیقته تلخه <از دل برود هر آنکه از دیده رود>
وای خدا امروز چه روزی بود حالم از خودم بهم می خوره از اینکه یه آدمم
اما به خدا دیگه کم آوردم دیگه نمی کشم من اگه نخوام زندگی کنم باید کی رو ببینم می خوام بمیرم
آره واقعا مضحکه حتی مرگ هم سراغ ما نمیاد هرکی که اومد زود خسته شد. سیر شد.
زندگی پر از حقیقت های تلخه<آدما از آدما زود سیر می شن>
همین طوره هرکی می یاد زود سیر میشه
مث من که از زندگی سیر شدم
مث تو که از من سیر شدی
راستی نوشته هامو می خونی؟
ببین...بازم خیال تو چشامو تر کرد.

