با باران از راه رسید ...
عشق را در مزرعه ی خالی دلم پروراند
زندگی را در آسمان آبی چشمانش حس کردم
ناگهان...
پاییز عشقم از راه رسید
آری
رفت
ولی هنوز ...
قلبم برای اوست.

ناقوس ها به صدا در آیید
شکوفه ها لب هایتان را به خنده بگشایید
و گل ها با نوای لطیف باد به رقص در آیید !
شاید فرصتی برای زندگی باقی نمانده باشد
از لحظه لحظه زندگیتان استفاده کنید !
رودخانه ها جاری شوید
آبشار ها فرو ریزید
شاید اندکی جلوتر سنگی خارا رو بر شما بسته باشد
انسان ها
ای اشرف مخلوقات
روحتان را در میان سکوت در جزائر هستی به گردش در آورید
نیروی اراده را به کار گیرید
کمر همت ببندید !
زندگی را کشف کنید
با تند باد سرنوشت باید جنگید
باید زره پوشید و با آن مقابله کرد
زندگی را زشت یا زیبا دوست باید داشت
ای جمیع انسان ها اگر زندگی را دوست بدارید
به چشمتان زیبا و به مذاقتان شیرین خواهد بود
من دیر آن را فهمیدم
زمانی که نیمی از آن را
بیهوده
از دست داده بودم
