1 -من اگه دارم از شادی و خوشی می نویسم به این خاطر نیست که خودمو گول بزنم یا بخوام تظاهر به خوشی کنم من فقط و فقط نمی خوام توی این بازی(زندگی)بازنده باشم![]()
2-من اگه دیگه نمی خوام از غم بنویسم. نمی خوام از بدی ها بنویسم به این معنا نیست که بخوام منکر غم و زشتی ها بشم بلکه برعکس می خوام اون ها رو بپذیرم .می خوام به خودم کمک کنم.
نمی خوام همین غمو غصه منو شکست بده...![]()
3-عوض کردن قالبم فقط به این دلیل بود که همه می گفتن دیر لود می شه(وگرنه همه می دونین که من قالب قبلی رو خیلی دوست داشتم)و انتخاب این قالب با رنگ تند(جیغ)واسه این نبود که بگم آره من خیلی روحیه شادی دارم راستش من از مارمولک های این بالا خوشم اومد...![]()
4-نمی دونم چی تو نوشته های من هست که اکثرا فکر می کنن من مرد هستم(یعنی اینقدر خشن هستم) بابا من دخترم...![]()
5-...هیچی دیگه جز سلامتی شما ![]()
این شعر زیبارو تقدیم می کنم به همه دوست داران حمید مصدق و هیچ کس...

و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب نزدیک است))
دل قوی دار،))
سحر نزدیک است))
دل من در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
- پر مرغان صداقت آبی ست-
دیده در آینه صبح تورا می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه،
از آن پاک تری.
تو بهاری؟
- نه،
- بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروان های فرومانده خواب از چشمت بیرون کن!
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی
من تورا با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد،
به عروسی عروسک های
کودک خواهر خویش،
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس.
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من،
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی می بخشد.
کودک خواهر من نام تورا می داند
نام تورا می خواند!
- گل قاصد آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!-
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز،
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز.
باز کن پنجره را!-
- صبح دمید!.
چه شبی بود و چه فرخنده شبی.
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید.
کودک قلب من این قصه شاد،
از لبان تو شنید:
زندگی رویا نیست.
زندگی زیباییست.
می توان،
بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی.
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.
می توان،
از میان فاصله هارا برداشت
دل من با دل تو،
دل هردو بیزار از این فاصله هاست.
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی،
- خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر میخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد؟ -
راستی هنوزم تو شب هات اگه ماهو داري من اون ماهو دادم به تو يادگاري...
