بگذریم ديشب خوابم نمي برد نشستم فکر کردن به زندگی
که چقدر تلخه چقدر سخته و چقدر سرده
يادمه مادربزرگ مي گفت حقيقت تلخه
راست مي گفت و اين يه واقعيت انکار ناپذيره
اما اين قانون طبيعت و بازياي روزگار واسه چيه
رفتم کتاب دکتر شريعتي رو برداشتم امیدوار بودم جوابمو بگیرم
دکتر این جوری جوابمو داد در واقع حقيقتو گفت و حقيقت تلخه:
دنيا را بد ساخته اند
كسي را كه دوست داري ، تورادوست نمي دارد.
كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند
و اين رنج است .
زندگي يعني اين....
با اینکه دکتر جوابمو داد اما بازم قانع نشدم یعنی هرکاری می کنم دلم آروم نمی شه
واقعا سر در نمیارم هزار نفر میآن تو زندگیت بهت اظهار علاقه می کنن اما اونی که تو دوستش داری
خیلی بی تفاوت از تو میگذره حالا اینکه خوبه بعضی وقتا هم تورو دنبال خودش می کشه
میشه مث همون آهو که می بره تا دم چشمه اما تشنه و خسته زخمی برت می گردونه
گاهی اوقات دلم واسه خودم می سوزه که یه آدمم و به زندگی محکوم
بعضی وقتا هم از این احساس خنده ام می گیره
اما واقعا چرا اونی که تو دوستش داری دوستت نداره؟
آخه اگه معنی زندگی این باشه ترجیح می دم بمیرم چون بی انصافیه بی رحمیه
راستی زندگی یعنی چی؟

