وقتي عکس بچگي هامو نگاه کردي گفتي چقدر بزرگ شدم اما وقتي گفتم دوست دارم آنقدر کوچيکم کردي که احساس کردم هنوز متولد نشدم
مي گفت اينقدر دوستت دارم که اگه بگي بمير مي ميرم...باورم نمي شد...(فقط يک امتحان ساده)بهش گفتم بمير......سال هاست در تنهايي پژ مرده ام!اي کاش....اي کاش امتحانش نمي کرد
تواين دنيا به كسي دل نبند چون اين دنيا اينقدر كوچيكه كه دوتا دل كنار هم جا نميشن ...... ولي اگه به كسي دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه هيچوقت پيداش نميكني
جدی جدی
بچه هاشوخي شوخي به گنجشك ها سنگ مي زنند و گنجشك ها جدي جدي مي میرند
آدم ها شوخي شوخي زخم مي زنند و قلب ها جدي جدي مي شكنند و تو
شوخي شوخي لبخند مي زني و من جدي جدي عاشق مي شوم
سال ها
من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود.
ـ فاصله بين من و تو يك قدم بيشتر نبود ولي افسوس كه ديوار بوديم
ـ آمد سكوتم را شكست وقتي رفت پر از فرياد بودم
ـ من نمي دانم كه چون عاشق شدم او مي رود يا كه چون او مي رود عاشق شدم
ـ دست مرا بگير كه باغ نگاه تو چندان شكوفه ريخت كه هوش از سرم ربود
ـ اي سكوت جاوداني بر لب خاموش گور جاي ده ما را كه دنيا قيل و قالي بيش نيست

